العلامة المجلسي
379
حياة القلوب ( فارسي )
اجلى كه براي من نوشته بودى كه مرا احتياجى به زيادتى عمر نيست بعد از آنچه مشاهده كردم « 1 » . ودر حديث معتبر از أمير المؤمنين عليه السّلام منقول است كه : چون خدا خواست كه قبض روح إبراهيم عليه السّلام بكند ، ملك الموت را بسوى أو فرستاد ، پس گفت : السلام عليك يا إبراهيم . إبراهيم گفت : وعليك السلام يا ملك الموت ، آيا آمدهاى كه مرا به اختيار من به آخرت بخوانى يا خبر مرگ آوردهاى والبتة مأمورى كه قبض روح من بكنى ؟ ملك الموت گفت : بلكه آمدهام تا به اختيار تو ، تو را به لقاى الهى وعالم قدس مىخوانم ، پس أجابت كن . إبراهيم گفت : هرگز ديدهاى خليلي را كه خليل خود را بميراند ؟ پس ملك الموت برگشت تا در موقف عرض خود ايستاد وگفت : خداوندا ! شنيدى آنچه خليل تو إبراهيم گفت ؟ ! خدا وحى نمود به ملك الموت كه : برو بسوى أو بگو : هرگز دوستى ديدهاى كه لقاى دوست خود را نخواهد ؟ دوست آن است كه آرزومند لقاى كرامت دوست خود باشد . پس إبراهيم راضى شد « 2 » . وبه سند موثق عالي از حضرت باقر وحضرت صادق عليهما السّلام منقول است كه : إبراهيم عليه السّلام چون مناسك حج را بجا آورد به شام برگشت وروح مقدسش به عالم قدس ارتحال نمود ، وسببش آن بود كه ملك الموت آمده بود براي قبض روح أو وآن حضرت مرگ را نخواست ، پس ملك الموت برگشت بسوى پروردگار وعرض كرد : إبراهيم از مرگ كراهت دارد . حق تعالى فرمود : بگذار إبراهيم را كه مىخواهد مرا عبادت نمايد .
--> ( 1 ) . علل الشرايع 38 . ( 2 ) . علل الشرايع 37 ؛ امالى شيخ صدوق 164 .